![]() |
![]() |
|
| شعر و عكس |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 15:23 توسط داوود پژوه |
|
|
I found my self today. Oh,I found my self and ran a way But some thing pulled me back. The voice of reason I forgot ,I had All I know,is you' er not here to say What you always used to say But is written in the sky tonight So I won' t give up No I won 't break down Sooner than it seems life turns around And I will be strong even if it all goes wrong When I m standing in the dark I' ll still believe someone's watching over me I 've seen that bright light and it 's shining on my destiny Shinig all the time and I won't be afraid To follow every where it's taking me All I know is yesterday is gone And right now I belong to this moment to my dreams It dosen't matter what people say and it dosen't matter how long it takes Believe in your self and you'll fly high And it only matters how true you are
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 23:0 توسط داوود پژوه |
|
|
الو سلام......این منم مزاحمی که اشناست. هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است ولی هنوز پشت خط...در انتظار یک صداست شما که گفته اید؛پاسخ سلام واجب است به ما که می رسد حساب بندهاتان جداست الو... دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابی از دل من است ،یا که سیم هاست؟ چرا صداتان نمی رسد؟کمی بلندتر... صدای من چطور؟ خوب و واضح و رساست؟ اگر اجازه می دهی ،برات دردو دل کنم دل مرا به سو خود بخوان که تا سبک شوم پناهگاه این دل شکسته خانهء شماست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 22:57 توسط داوود پژوه |
|
|
کنارم بخوابو به دورم بتابو
از این لب بنوش چو تشنه که آبو گل آتشی تو حرارت منم من که دیوانه ی بی قرارت منم من خدا دوست دارد لبی که ببوسد نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد خدا دوست دارد من و تو بخندیم نه در جاهلیت،بپوسیم بگندیم بخواب آرام پیش من لبت را بر لبم بگذار مرا لمسم کن و دل را به این عاشقترین بسپار بخواب آرام پیش من منی که بی تو میمیرم لبت را بر لبم بگذار که جان تازه میگیرم خدا دوست دارد لبی که ببوسد نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد خدا دوست دارد من و تو بخندیم نه در جاهلیت،بپوسیم بگندیم شاهکار بینش پژوه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 22:51 توسط داوود پژوه |
|
|
اگر داوطلبي در كنكور قبول نشد هيچ تقصيري ندارد چرا كه سال 365 روز است درحالي كه:
1) در سال 52 تا جمعه داريم و مي دانيد كه جمعه ها فقط براي استراحت است ، به اين ترتيب 313 روز باقي مي ماند.
2) حداقل 50 روز مربوط به تعطيلات تابستاني است كه به دليل گرما ي هوا مطالعه ي دقيق براي يك فرد نرمال مشكل است.بنابراين 263 روز.
3) در هر روز 8 ساعت خواب براي بدن لازم است كه جمعاً 122 روز مي شود.بنابراين 141 روز باقي مي ماند.
4) اما سلامتي جسم و روح روزانه 1 ساعت تفريح را مي طلبد كه جمعاً 15 روز مي شود. پس 126 روز باقي مي ماند.
5) طبيعتاً 2 ساعت در روز براي خوردن غذا لازم است كه در كل 30 روز مي شود. پس 96 روز باقي مي ماند.
6) 1 ساعت در روز براي گفتگو و تبادل افكار به صورت تلفني لازم است . چرا كه انسان موجودي اجتماعي است.اين خود 15 روز.مي ماند 81 روز.
7) روزهاي امتحان 35 روز از سال را به خود اختصاص مي دهند.پس 46 روز باقي مي ماند.
8) تعطيلات نوروز و اعياد مختلف دست كم 30 روز در سال هستند.پس 16 روز باقي مي ماند.
9) در سال شما 10 روز را به بازي مي گذرانيد.پس 6 روز باقي مي ماند.
10) در سال حداقل 3 روز به بيماري طي مي شود و 3 روز باقي مي ماند.
11) سينما رفتن و ساير امور شخصي هم 2 روز را دربرمي گيرند.پس 1 روز باقي مي ماند.
12) 1 روز باقي مانده همان روز تولد شماست.چگونه مي توان در آن روز درس خواند؟!!
آيا واقعا همينطور نيست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 16:0 توسط داوود پژوه |
|
|
I'm tired of being what you want me to be Feeling so faithless lost under the surface Don't know what you're expecting of me Put under the pressure of walking in your shoes (Caught in the undertow, just caught in the undertow) Every step that I take is another mistake to you (Caught in the undertow, just caught in the undertow) I've become so numb I can't feel you there I've become so tired so much more aware I'm becoming this all I want to do Is be more like me and be less like you Can't you see that you're smothering me Holding too tightly afraid to lose control Cause everything that you thought I would be Has fallen apart right in front of you (Caught in the undertow just caught in the undertow) Every step that I take is another mistake to you (Caught in the undertow just caught in the undertow) And every second I waste is more than I can take I've become so numb I can't feel you there I've become so tired so much more aware I'm becoming this all I want to do Is be more like me and be less like you And I know I may end up failing too But I know You were just like me With someone disappointed in you I've become so numb I can't feel you there I've become so tired so much more aware I'm becoming this all I want to do Is be more like me and be less like you I've become so numb I can't feel you there Tired of being what you want me to be I've become so numb I can't feel you there Tired of being what you want me to be |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 15:53 توسط داوود پژوه |
|
|
بيچاره دخترا !!!!!!!!!! اگه با تلفن کارتي حرف بزنن میگن زنگ زده به دوست پسرش |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 15:40 توسط داوود پژوه |
|
|
ديدی عشقی
نبود در تار و پودش ديدی گفت عاشقه عاشق نبودش امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه تموم خونه ديدار اين خونه فقط خوابه ، تو كه رفتی هوای خونه تب داره ، دار ه از درو ديوارش غم عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون كه فكر نمي كردی نمونده پيشت، ديدی رفت ودل ما رو سوزوندش حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جای كفتر و گنجشك كلاغای سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده تو ی دنيای خاموشی ، ديگه ساعت رو طاقچه شده كارش فراموشی ، شده كارش فراموشی ، ديگه بارون نمی باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستی توی اين خونه ، ديگه آشفته بازا ر يست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ، ، ، من گفتم و يارم گفت گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری گفتم كه تو می دونی،سرخاك تو می ميرم ، ولی تا لحظه مردن نمی گيرم دل از |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 18:34 توسط داوود پژوه |
|
|
ديدی عشقی
نبود در تار و پودش ديدی گفت عاشقه عاشق نبودش امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه تموم خونه ديدار اين خونه فقط خوابه ، تو كه رفتی هوای خونه تب داره ، دار ه از درو ديوارش غم عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون كه فكر نمي كردی نمونده پيشت، ديدی رفت ودل ما رو سوزوندش حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جای كفتر و گنجشك كلاغای سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده تو ی دنيای خاموشی ، ديگه ساعت رو طاقچه شده كارش فراموشی ، شده كارش فراموشی ، ديگه بارون نمی باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستی توی اين خونه ، ديگه آشفته بازا ر يست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ، ، ، من گفتم و يارم گفت گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری گفتم كه تو می دونی،سرخاك تو می ميرم ، ولی تا لحظه مردن نمی گيرم دل از |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 18:34 توسط داوود پژوه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 12:41 توسط داوود پژوه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 اسفند 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 تیر 1385 |
|
RSS
|